خشم شوهر - با تشکر از دوست قدیمی، خانم سیده فاطمه هاشمی | عمومي

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می‌کرد، اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مساله‌اي عصبانی می‌شود و سر دیگران داد و فریاد می‌کند؟
آن مرد مهربان و بذله‌گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می‌رسید و هر راهی را که می‌دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.
روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می‌کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره‌ای شود! از این رو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعت‌ها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه‌ی راهب رساند، قصه‌ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.
راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره‌ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است.
ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟
راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می‌سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت.
نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه‌ی کوهستان شد. آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می‌کرد. از شدت ترس بدنش می‌لرزید، اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد. هر شب چند گام به غار نزدیکتر می‌شد، تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد، اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شب‌های متوالی رفت و رفت. هر شبی که می‌گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.
این مساله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شب‌ها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می‌خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.
طوری شده بود که ببر بر سر راه می‌ایستاد و منتظر آن زن می‌ماند. زن نیز هر گاه به ببر می‌رسید در حالی که سر او را نوازش می‌کرد به ملایمت به او غذا می‌داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود. هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می‌برد و در حالی که سر او را در دامن خود می‌گذاشت، دست نوازش بر مویش می‌کشید. چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه‌ی خانه‌اش شد.
صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت. تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست.
فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.
زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می‌زد، ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، تويی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی. در وجود تو نیرویی است که گواهی می‌دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری.

پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز.


نوشته شده توسط سيد رضا موسوي در 27 آذر 1388 ساعت 10:11
پیر مرد و سالک - با تشكر از دوست عزيزم مهندس جلالي | عمومي

پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت. سالكی را بدید كه پیاده بود.
پیر مرد گفت: ای مرد به كجا رهسپاری؟
سالك گفت: به دهی كه گویند مردمش خدا نشناسند و كینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌كنند.
پیر مرد گفت: به خوب جایی می روی.
سالك گفت: چرا؟
پیر مرد گفت: من از مردم آن دیارم و دیری است كه چشم انتظارم تا كسی بیاید و این مردم را هدایت كند.
سالك گفت: پس آنچه گویند راست باشد؟
پیر مرد گفت: تا راست چه باشد.
سالك گفت: آن كلام كه بر واقعیتی صدق كند.
پیر مرد گفت: در آن دیار كسی را شناسی كه در آنجا منزل كنی؟
سالك گفت: نه.
پیر مرد گفت: مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند؟
سالك گفت: ندانم.
پیر مرد گفت: چندی میهمان ما باش. باغی دارم و دیری است كه با دخترم روزگار می گذرانم.
سالك گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نیك آن است كه به میانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم.
پیر مرد گفت: ای كوكب هدایت شبی در منزل ما بیتوته كن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی.
سالك گفت: برای رسیدن شتاب دارم.
پیر مرد گفت: نقل است شیخی از آن رو كه خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه می زد تا هدایت شوند. ترسم كه تو نیز با مردم این دیار كج كردار آن كنی كه شیخ كرد.
سالك گفت: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند یا نه؟
پیر مرد گفت: پس تامل كن تا تحمل نیز خود آید. خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند.
پیرمرد و سالك به باغ رسیدند. از دروازه باغ كه گذر كردند.
سالك گفت: حقا كه اینجا جنت زمین است. آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند.
پیر مرد گفت: بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد.
دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد. سالك در او خیره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بیتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت: با آن شتابی كه برای هدایت خلق داری پندارم كه امروز را رهسپاری.
سالك گفت: اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم.
پیر مرد گفت: تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است. اینگونه كن.
سالك در باغ قدمی بزد و كنار چشمه برفت. پرنده ها را نیك نگریست و دختر او را میزبان بود. طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد. دختر از احوال مردم و دین خدا نیك آگاه بود و سالك از او غرق در حیرت شد. روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت: لابد به اندیشه ای كه رهسپار رسالت خود بشوی.
سالك چندی به فكر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نكند.
پیر مرد گفت: به فرمان دل روزی دگر بمان تا كار عقل نیز سرانجام گیرد.
سالك روزی دگر بماند.
پیر مرد گفت: لابد امروز خواهی رفت، افسوس كه ما را تنها خواهی گذاشت.
سالك گفت: ندانم خواهم رفت یا نه، اما عقل به سرانجام رسیده است. ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.
پیر مرد گفت: با اینكه این هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گویم.
سالك گفت: بر شنیدن بی تابم.
پیر مرد گفت: دخترم را تزویج خواهم كرد به شرطی.
سالك گفت: هر چه باشد گر دن نهم.
پیر مرد گفت: به ده بروی و آن خلایق كج كردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد.
سالك گفت: این كار بسی دشوار باشد.
پیر مرد گفت: آن گاه كه تو را دیدم این كار سهل می نمود.
سالك گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند، و اگر نشدند من كار خویشتن را به تمام كرده بودم.
پیر مرد گفت: پس تو را رسالتی نبود و در پی كار خود بوده ای.
سالك گفت: آری.
پیر مرد گفت: اینك كه با دل سخن گویی كج كرداری را هدایت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو.
سالك گفت: آن یك نفر را من بر گزینم یا تو؟
پیر مرد گفت: پیر مردی است رباخوار كه در گذر دكان محقری دارد و در میان مردم كج كردار، او شهره است.
سالك گفت: پیرمردی كه عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
پیر مرد گفت: تو برای هدایت خلقی می رفتی.
سالك گفت: آن زمان رسم عاشقی نبود.
پیر مرد گفت: نیك گفتی. اینك كه شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیك نظر كن، می خواهم بدانم جه دیده و چه شنیده ای؟
سالك گفت: همان كنم كه تو گویی.
سالك رفت، به آن دیار كه رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت.
مرد گفت: این سوال را از كسی دیگر مپرس.
سالك گفت: چرا؟
مرد گفت: دیری است كه توبه كرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند.
سالك گفت: شنیده ام كه مردم این دیار كج كردارند.
مرد گفت: تازه به این دیار آمده ام , آنچه تو گویی ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن.
سالك در احوال مردم بسیار نظاره كرد. هر آنكس كه دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا. برگشت دست پیر مرد را بوسید.
پیر مرد گفت: چه دیدی؟
سالك گفت: خلایق سر به كار خود دارند و با خدای خود در عبادت.

پیر مرد گفت:

وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را آنگونه ببینی كه هستند نه آنگونه كه خود خواهی


ویرایش شده به تاریخ ۱۴-۰۷-۱۳۸۸، یک نظر و یک پاسخ:

الناز: مرجع رو معرفی نمی کنید؟
پاسخ: اين متن همون طوری كه در عنوان توضيح داده شده توسط يكی از دوستام برام ايميل شده بود. اما سوال شما باعث شد دنبال مرجع اصليش بگردم. برام خيلي جالب بود وقتی ديدم اين متن چقدر در وبلاگ‌ها و سايت‌ها استفاده شده!!! جالب اينجاست كه مرجع اين متن هم توشون درج نشده!!! شايد هنوز به اندازه کافی نگشتم اما به هر حال اگه كسی مرجعش رو مي‌دونه لطفی کنه و به ما هم تذکری بده تا اينجا اضافه كنم. ممنون از همه بزرگواران و پوزش به خاطر نادانیم.

حاجي حسني:
منبع اين حكايت از دالايي لاما يكي از رهبران بودايي تبت مي باشد 


نوشته شده توسط سيد رضا موسوي در 6 مهر 1388 ساعت 00:13
انتخاب برتر | عمومي

امروز نتیجه انتخابات مشخص شد و مردم انتخاب خود را دوباره روی کار خواهند دید. محمود احمدی نژاد رییس جمهور دلها.

مدتی بود که این فکر ذهنم رو مشغول کرده بود که دکتر از کدوم کشور صحبت می‌کنه که من توش حضور ندارم. آیا این مملکت گل و بلبل ایرانه؟ آیا این آمار از دل بانک مرکزی و نهادهای دیگر ما بیرون اومده؟؟؟؟؟؟؟ و سوالهای مشابه.

امروز فهمیدم منم که از یه کشور دیگه اومدم. اونایی که به دکتر رای دادن حرفای جالبی داشتن. یکی از همکارا می گفت تو صف یکی تبلیغشو می‌کرد، منم بهش رای دادم. یکی از مالکا که من ناظرشم می‌گفت ما به یکی رای دادیم که اگه سود نمی‌رسونه ضرر هم نرسونده پشت بندش گفت ١٢٠ میلیون تو همین ساختمون خرج کردم همش ضرر شده.

واو چه همه آدم که حرفای دیگه‌ای داشتن. موقع برگشت از منطقه‌ی ١٥ بعد اینکه سری به شهرداری ایرانشهر زدم از فاطمی رد شدم. وزارت کشور. مردمی که شعار می‌دادن و گارد ویژه که اونها رو با باطوم می‌زد. کنار شرکتمون تو میدون ونک صدای شلیک گلوله هم چند باری شنیده شد. نمی‌دونم چرا این مردم نمی‌فهمن که این کارا هیچ چیز رو عوض نمی‌کنه و منتخب انتخاب شده. تو رو خدا جون خودتون رو تو بازیه قدرت اینا از بین نبرید و خونواده‌هاتون رو داغدار نکنین. چه آدمایی که پشیمونن از رای دادنشون ودیگه نمی‌خوان رای بدن. به ضم من اشتباه اونا اینه که فقط خودشون رو می‌بینن در لباس آلیس در سرزمین عجایب. دموکراسی یعنی همین. آیا تا حالا فکر کردید که دور و برتون آدما چه جوری فکر می‌کنن. باید همه حالا در چتر ریاست جمهوری حاج محود، با تمام حرف و حدیثا، با تمام کج فهمیهاش از دیدگاه من و مثل من، به فکر آبادی ایرانمون باشیم. به فکر خودمون و رشد خودمون. به فکر رشد اطرافیانمون.

من حتی به جابجا شدن یک رای هم اعتقاد ندارم و احمدی نژاد رو منتخب مردم می‌دونم. چون دیدم چه تیپ‌هایی که به احمدی نژاد رای دادن. فکر نکنید منظورم عوامه اصلا اینجور نیست. بله احمدی نژاد منتخب عوام نیز هست اما تو دور و برم افراد متخصصی هستن که از مدارک بالایی هم برخوردارن اما چنان عوامانه از احمدی نژاد دفاع می‌کنن که ... البته نمونه‌ی یک رای دهنده‌ی منطقی به احمدی نژاد رو هم داشتم. یکی که دلایلی برای رای ندادن به بقیه داشت که خوب اونم دلیلیه.

نمی دونم اون مطلبی که با عنوان آرزوهای یک ر ه ب ر نوشتم رو به یاد دارید یا خیر؟ احمدی نژاد آرزوی ر ه ب ر ما بود. چه من اعتقاد داشته باشم و چه نداشته باشم. به هر حال ملت ما همچین رییس جمهوری رو اصلح می‌دونه. شاید طبع این مرد به طبع ملت ما نزدیکتر باشه. چیزهایی در حد شنیده به من رسیده که کسانی اسم میر حسین بر زبان و نام محمود بر برگه‌ها دارن. یا پول کروبی تو جیبشون و رای محمود تو صندوقاشون بود. بالاخره ملت ما همینه. باید اینو بپذیریم. ملت ما سختی‌ای که دولت فعلی بهشون تحمیل می‌کنه رو ترجیه میده به ریسک یه نام جدید. حتی اگر اون نام موسوی چهره آشنا باشه.

یادم رفت از فراموشکاری ملت بگم. تو این طرفداران احمدی نژاد تیپ آدمایی بودن که حرفایی می‌زدن انگار نه انگار که مصداق بارزش خود حاجیمونه. به هر حال ...

الان از شبکه ١ سیما احمدی نژاد داره پيروزيش رو اعلام می‌كنه. راستي آیا شما می‌تونین به من بگین که کی اونا رو کی تکذیب می‌کنه؟

آقای احمدی نژاد رییس جمهور محترکوتاه بگم. به عقل ناقص من مردم به برنامه‌ها رای ندادن. شما برنامه نداشتید. خودتون مغرور اين انتخابات نشيد. اميدوارم در پناه خداوند منشا خير براي ايران و ملت ايران باشيد. اگر حرف‌هاتان كمي بيشتر رنگ واقعيت بگيرد خداوند از شما خوشنودتر خواهد بود انشاا...

 

حق يار همه‌ي ملت ايران باشد


نوشته شده توسط سيد رضا موسوي در 23 خرداد 1388 ساعت 22:12
دیانا و انتخابات | عمومي

در این روزا رسم شده همه عکس کاندید منتخبشون رو برای انتخابات ریاست جمهوری دور دهم به همه نشون می‌دن. من هم نمی خوام از غافله عقب بمونم و براتون چند تا عکس گذاشتم:

ديانا

ديانا

ديانا

ديانا

ديانا

ديانا

 

البته این کاندید ما همیشه نمی خنده و وای به روزی که بخواد در مقابل ظلم دنیا قد علم کنه. وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

دياناي ما روز به روز تغيير مي‌كنه، عادت‌هايي كه هر روز رنگ تازه‌اي به خودش مي‌گيره. تازگي ها هم كه ماشاا... به هيچ وجه نمي‌خواد يه جا بند شه. انگار نه انگار كه دختره! نمي دونم وقتي چهار دست و پا شروع كنه به راه رفتن چكار مي خوايم بكنيم. اما تا دلتون بخواد جگر شده. بابا فداش شه.

 

 

خارج از مزه ریزی من این روزا سخت در شگفت بودم از  صحنه مناظرات.

انتخابات امسال شور وحال جالبي داره. مردم همه حرفش رو مي‌زنن.

كانيداهايي كه از آبروي هم مايه مي‌زارن و ...


به هر حال امروز دیگه موقتاً  می‌‌شه گفت تموم شده! تا چند روز پیش قطعا می‌خواستم به موسوی رای بدم اما الان که این مطلب رو می‌نویسم تصمیم دارم به رضایی رای بدم. مثل همه دلایلی هم برای خودم دارم. تنها چیزی که امید دارم بهش اینه که رییس جمهوری فعلی رای نیاره. این خواسته ی منه با تمام وجودم.

اگه چهار سال آینده همچنان احمدی نژاد رییس جمهور ایران باشه باید از حرفی که روزی زدم در خصوص هوش مردم ایران از دوست قدیمیم مهندس قائم پناه عذر خواهی کنم. قطعا به کودنی خودم قبل از همه اعتراف می کنم.


نوشته شده توسط سيد رضا موسوي در 21 خرداد 1388 ساعت 14:04
خاطرات ما و دیانا | عمومي

بعد از این مدت تاخیر طولانی اومدم بگم که دختر عزیزم دیانا دهم آذر در بیمارستان میلاد ساعت ۱۵:۰۵به دنیا اومد و ما رو خیلی خوشحال کرد. این حس بعد این مدت کوتاه الان به یه حس غیر قابل توصیف تبدیل شده. حسی که تا دچارش نشین تجربه نخواهید کرد.

خدا رو شکر که همچین حسی رو تو ما آدما گذاشته. هر حس دیانا انگار حس منه. با خندش می خندم و با گریم دلریش می شم. اگه دردی داشته باشه من می میرم و اگه ...

چند تا عکس از دیانا:

۱. چند ساعت پس از تولد:

دیانا چند ساعت پس از تولد در دستان پدر

 

۲. دو روز پس از تولد

دیانا روز سوم

 ۳. مدل Fashion دیانای بابا

مدل Fashion دیانای بابا

۴. دیانای بابا با نگاهی آنچنانی

دیانای بابا با نگاهی آنچنانی

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین


نوشته شده توسط سيد رضا موسوي در 13 دي 1387 ساعت 18:13
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات: [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [8]  [9]  [10]  [11]  [12]  [13]  [14]  [15]  [16]  [17]  [18]  [19]  [20]  [21]  [22]  




Click here to get your free mobile phone or apple ipod Click here to get your free mobile phone or apple ipod